سلاح آماده کرده ام
برای گرگهای دریده روزگار....
چه لامسه ایست
تنش زبان من با زیباترین قله شهوت
عشق را تعبیه میکند...
برو
دست بردار
من امروز با لمس تن همجنسم ارضا میشوم
به جای تمام شبهایی که با یاد فاحشه ها با من ارضا شدی....
گاهی باید دونفره بود
برای فتح قله های پر ارتفاع...
به الماس دستم ننگر
من باغ بلورین را به تو هدیه کرده ام
تو فقط استوار باش
من خودم کننده ام...
پرده بردار و بدر
درست در بلندترین جایگاه بدنم
من درانتظار مکیدنهای عمیقت میمانم...
کاسه شهوتم لبریز گشته
رفت و آمدهای سراینده وجودت را میطلبم
قفل زنجیرهای بهشت را باز کن
میخواهم مردانگی ات را